تبليغاتX
پارلا

پارلا

داستان

كسي بايد گل و لاي حياط را جمع كند

 

يك سوي قضيه اين است كه بنشينم پشت پنجره و به چيزي فكر نكنم و شايد به تو زنگ بزنم  و با تو گپ بزنم و به روي خودم هم نياورم كه اتفاقي افتاده. اتفاقي افتاده؟

حوصله ي هيچ تنابنده اي را هم كه نداشته باشم اين لعنتي زنگ خواهد خورد و لابد صداي تو از پشت خط با آرامش صدايم خواهد كرد و يك عزيزمي چيزي پس اسمم به رخ خواهد كشيد و حالم را خواهد پرسيد يك صداي بم با مردانگي تمام! من بايد بگويم طوري نيست فقط دلم گرفته و عصباني نشده ام از هيچ چيز و نبايد بپرسي از چه كه نمي دانم. نه نمي دانم!

باران هر چه تندتر ببارد به حال من كه فرقي نمي كند. بگذار گلهاي تازه كاشته ات توي باغچه تا دلشان مي خواهد له شوند. لوله ي چاه هم لابد گرفته كه همه ي آب باران جمع شده توي حياط و حالا اگر تو حتي پاچه ي شلوارت را هم تا زانو بالا بكشي باز خيس مي شوي. بايد كسي بلند شود و گل و لاي را جمع كند. باز اين تلفن، باز هم تلفن، وقتي قرار نيست تو زنگ بزني اين لعنتي براي چه اين همه بلند زنگ مي خورد؟ چند روز است حالا كه مدام زنگ مي خورد. درست از عصر همان روز يكشنبه كه از كلانتري 4 زنگ زدند و اسم و فاميلت را گفتند و من با صندل سبزم و پيراهن سورمه اي تو رفتم ببينم كه چه اتفاقي افتاده. تو كه قرار نبود يكشنبه بيايي. خودت دوشنبه را قول داده بودي و هيچ از لحنم نفهميده بودي كه من فقط همين يكشنبه سالروز تولدم است نه روزهاي ديگر و تو هيچ برايت مهم نبوده انگار. باز هم زنگ مي خورد اين لعنتي. صداي در را هم مي شنوم حتي اگر اخم هم كني فايده اي ندارد كسي در را باز نخواهد كرد. تمام ديروز پريز تلفن را هم كشيده بودم حالا هر چه مي خواهي ترش كن. به مامور جوان گفتم خود خودت هستی. زن را نشناختم. گفتند كنار تو نشسته بوده روي صندلي جلوي ماشين تو . " چقدر هم زيبا بوده" پرستار به بغل دستي اش گفت انگار. تو هيچ جايت خوني نبود. دكتر گفت خونريزي داخلي. زن همه جاي تنش خوني بود جز صورتش. هيچ خالي كنج لبش نبود. تو چقدر خال كنار لبم را دوست داشتي. مي دانم تو ديگر زنگ نمي زني اما اين تلفن بايد زنگ بخورد هي زنگ بخورد. چرا هر چه گفتم مي خواهم خالم را ليزر كنم اخم مي كردي؟ توي داشبورتت همان انگشتريي كادوپيچ شده بود كه پولش را نداشتي برايم بخري. اين زن توي داشبورتت هم سرك كشيده بود؟ مامور پرسيد:" خبر ندارم كه زن چرا كنار تو نشسته بوده؟" تو كه دستت را روي پايش نگذاشته بودي مثل همان وقتها كه مي گذاري روي پاي من كه يعني آرام باشم. " چقدر هم زيبا بوده" تو هم زيبايي را توي صورتش ديده بودي؟ به او كه نگفتي زيباست با همان لحني كه به من مي گويي و من مي خندم؟

با بدنهايي كه هيچ جايشان خوني نيست و هيچ شكل مرده ها را ندارند چه كار مي كنند؟

مامور گفت:" جسد را تحويل بگيريد" خانه كه نمي گذاشتند بياورمت. بهتر است همان جا بماني كنار " چقدر هم زيبا بوده " ات. هر كسي هم كه او را بشناسد و بخواهد بايد تو را هم كنارش تحويل بگيرد.

كسي بايد پاچه ي شلوارش را بالا بزند و گل و لاي حياط را جمع كند. كسي بايد اين جا باشد گلها را نگذارد پژمرده شوند.

 

+ نوشته شده در  Wed 15 Jul 2009ساعت   توسط فریبا حیاتی   | 

داستان

خوشي رو بچسب وگرنه باختي

بفرما بالا پسر، اونجا چرا؟ صفا آوردي. اول يه گلويي تازه كن بعد مي ري سراغش. چه خبرا؟ خوش مي گذره نه؟ بفرما اينم چايي. چه عجله اي هس، چاييتو بخور حالا. آره همونه. ظاهرشو نيگا نكن همدم منه اين قراضه. تو اين دنياي بدمصب مگه همين قراضه ها همدمت شن، از آدم جماعت كه خيري بهت نمي ماسه. همين، جاي صد تا نوش مي ارزه. خداييش حق داره بعد اين همه هوار كشيدن به هن و هون بيفته.

راستي چطوريا مي گذره؟ چه خبر از دختر بازي؟ ما كه خيري نديديم از دختر جماعت، منتهاش تو انگار خوب نونت تو روغنه. اين روزا هر جا مي ري صحبت از دل و جرات اصغر ريزه س. گفتم اصغر از همون اول اولاشم دل و جيگرش حرف نداشت. نمي دونم پسر چه طوريا شد، همين طور يه دفعه خفقون گرفت. هر چي هم كه باهاش ور رفتم هيچي به هيچي. گذاشتمش كنار. گفتم نكنه ريده باشم توش. آخه دو سه بار الكي سيماشو انگولك كردم. چاييت سرد نشه. بابا بدبختي يكي دو تا كه نيس. پي كار گشتنم لامصب مكافاتيه برا خودش. تو كه شاهدي اين چند ماهه چش هر چي روزنامه و استخدام مستخدامه در آوردم مي دونم هيچي به هيچيه، آخه بيكارم كه نمي شه دراز بكشم چيزم و انگولك كنم. اونم كي؟ حالا كه دلو دماغ ندارم يه مگسو از رو پيشونيم كيشش بدم. بيا داداش اينم پيچ گوشتي. پيچاش شله، با يه تكون وا مي شن. بس كه زنگ زدم به اين كاريابيه، زنيكه بي چشم و رو انگار ديگه زورش مي ياد جواب تلفنو بده. بعد تو هي مي گي خوشي رو بچسب. كجا رو بچسبم؟ كدوم خوشي مرد؟ تو اين دنيا همه چي برا اينه كه منو بچزونه. مي دوني كه باباهه هم چند وقته درازكش افتاده. اينطور كه نمي شه. لامصب، گفتم بعد سربازي همه چي رو به را مي شه. حالا منو ببين، شيش ماهه خدمتم تموم شده، هنوز همون احمد خله م كه بودم. گوشت با منه؟ خداوكيلي بچه ها هنوزم احمد خله صدام مي كنن؟ قرمساقها دلشون به همين پرت و پلاها خوشه. از تو اون همه لندهور يه گوش نصيب ما نشد كه حالا اين همه درد آوار نشه تو اين دل صاب مرده، اون وخ دلمونو خوش كرديم دور و برمون پره رفيقه. دنبال چي مي گردي حالا تو؟ ايناهاش پشت اين كمده س، بده من بابا، بده خودم بزنمش به برق.

مي دوني اصغر، يه چيزي بدجوري وول مي خوره تو كله م. مي دونم ده هزار بار ازت پرسيدم، ولي خب، چي كار كنم دس خودم  كه نيس، خدايش خوب ماليه نه؟ كاركردش نكنه دس ما برسه؟ مي گم نه خيال كني حالا چه خبره، اما اون يكي دو سالي كه سايه ي من رو ديواراي محل نمي افتاد چي؟ تو كه حواست بود با كيا مي پريد؟ حالا خر نشي فكر ورت داره. حرفات قبول، منو مي دوني همين طور چش بسته چاكرتم هسم، درسته ننه باباي ما خوش ندارن دختر قرطي نصيبم شه ولي من و تو كه چند ساليه تو نخشيم حاليمونه چي به چيه. گيرم هيچ نمي شه سر از كار دختر جماعت درآورد.  

حالا چش هس؟ درس مي شه يا بايد قيدشو زد؟ چرا چپكي نيگام مي كني؟ عجب پپه يي هستي ها! ضبطه رو مي گم خره. درس بشو هس يا بايد بي خيالش شم؟

نري حالا جار بزني تو كوچه خيابون خيالايي دارم، من كه سرم به تنم زيادي كرده اين وسط زن گرفتنم چه صيغه ايه. اونو مي خواي چيكار؟ ببين اين آچاره به دردت مي خوره؟ دم باريك حالا از كجام دربيارم؟ دروغ چرا، همه ي اون دو سالي كه تو بيابونا رژه مي رفتمو صب تا شب آش مي خوردم، همه ش به خيال اون خوش بودم. نه خيال كني هوايي شده بودم ها، نه، لا مصبا انقدرزجرت مي دن كه خوابيدن يادت بره، چه برسه به هوايي شدن. اما آدم تو اون همه گند و گه اگه به زور اين خيالا نباشه كي مي تونه از اون خراب شده سالم بزنه بيرون. تو چه مي فهمي خدمت يعني چي، حقم داري به خدا، آدمي كه بهش عفو بخوره اونم عفو مايه داري، از كجا حاليشه سه چار ماه تموم روي دختر نديدن يعني چي؟ مي دوني؟ اقل كم يه دختر، فقط يكي.

اين سيما رو بپا، حواست كه هس؟ پريزه به برقه، خدايي نكرده... بابا مي دونم واردي، منم واردم، همه ي برو بچه ها واردن، لامصبا سر از هر گند و گهي در مي يارن. مي گم نميري يهو خونت بيفته گردن ما.

تعريف كن ببينم، چطو شد چشاتو بردي زير تيغ عمل؟ ولي الحق خوب كاري كردي. ماسماسكه چشاتو كرده بود عينهو يه نخود. اين آخريا اومده بودم مرخصي يادت كه هس؟ مي گفتي خوب با يه دختره گرم گرفتي، مي گفتي سر و سينه ش به هر چي دختره مي ارزه. ما كه نديديم اين روزا با كسي لاس بزني، اونم چي؟ با جنس لطيف! پس كوش؟ كجا قايمش كردي هان؟ هي كلك، مي ترسي برش بزنم؟ چرا هوار مي كشي داداش، بگير، اينم پيچ گوشتي! ترش نكن حالا توام، سر كار بودي خنگه، اصلا تو بگو منو سنه نه!

راستي اصغر از من نشنيده بگير، سر ماجراي چندماه پيش، يادت كه هس؟ عجب خري هستي تو هم، بابا سي دي دختراي كوچه بغلي، چند وخته پيش شنيدم، حالا از كي؟ بگذريم، كار كار تو بوده، ترش نكن بابا، منم سخت پشتت دراومدم كه اصغر هر چي هم باشه نامرد نيست. گفتم حالا آدم خواهر نداشته باشه دليل نمي شه هر گند و گهي رو به اسمش نوشت. اونم چي؟ اصغر بخواد با ناموس مردم بازي كنه. بابا من كه مي دونم كار تو نبوده حتم دارم كار يك از همون قرمساقايي بود كه شاخ و شونه مي كشيدن مگه دستشون بهش نرسه. گفتم ناموس چيز شماها نيس كه بشه باهاش شوخي كرد. مگه خودتون خواهر مادر ندارين؟ مگه اين جور چيزا سرشون مي شه؟

چرا دس از كار كشيدي حالا؟ خدا به سر شاهده اگه مي دونستم اين جور حالت گرفته مي شه نمي گفتم. سر رفاقت، گفتم حواست باشه دورو برت چي مي گذره. حالا چه مرگشه؟ نگو آخراي عمرشه كه بدجور حالم گرفته مي شه. دستم به دامنت، تو خونه سرم به اين ضبطه درپيت گرمه. اين آخريا جاي اين عتيقه صداي مادره در اومده. راستش حق داره، نون بيار نشديم هيچ، شديم نون خور اضافي. نمي دوني پسر، اون اولا كه تازه از خدمت برگشته بودم، تا خواستم برم ته كوچه، همونجا كه تابستونا پاتوق بچه محلاس، دل تو دلم نبود، كم مونده بود قلبه از حلقم بزنه بيرون. عجب دلشوره اي داشتم پسر. بين خودمون باشه، ولي يه جورايي ترس ورم داشته بود بچه ها تحويلم نگيرن يا دوباره مسخره بازيشون گل كنه. ولي خداييش خوب حالي دادن بهم. اون رضا خيكي رو، عجب دم و دستگاهي به هم زده بد مصب. چند بار لب واكردم بگم جايي اگه كار و باري سراغ داشته باشه، مارو از قلم نندازه. حالا هر كاري شد... تو كه مرام ما برو بچه ها رو بلدي، خوش ندارم رو بندازم به كسي، اونم كي؟ رضا خيكي كه همين جوريش از عالم و آدم طلبكاره چه رسد چيزي هم ازش بخواي. تو چي اصغر؟ هنوز از آخوره باباهه مي چري؟ به خدا از اينهمه علافي هيچي برا آدم نمي ماسه. بگير اينم چاقو. ديگه چي داداش؟ تو جون بخوا. آچارم خواستي همين جاست ها، يه وخ تعارف نكني!

خدا وكيلي يه چيزي مي پرسم ازت هار نشي، خب خودتو بذا جاي من، بايد بدونم من نبودم چه جوريا مي گشت؟ راستيتش يكي دو باري كه حرفش بين بچه ها پيش كشيد، تا خواستم دهن وا كنم زر زدن زكي! برو آمارشو از اصغر ريزه بگير. منم روم نشد، مي دوني كه؟ حالام از خودت مي پرسم، با كسي كه نديديش نه؟ مي دونم بابا، مي دونم اگه مي ديدي بهم مي گفتي. اصلا هر چي نباشه من و تو از بچگي رفيقيم. ولي آخه يه چيزي هس اين چند روزه از وقتي شنيدم پاك آتيش گرفتم. باورم نشد، گناهشم پاي كسي كه گفته. راستش همين دو روز پيش حسين دعوا با رضا خيكي زر مفت مي زدن كه انگار يكي چش داره بهش، يعني نه فقط چش داشته باشه، چه مي دونم، بلغور مي كردن تا همين چند وخت پيش انگار سر و سري داشته باهاش. گفتم كه باورم نشد، اصلا سر لافاي دو تا لات سر كوچه چرا بيخود جوش مي زني؟ منو ببين به تخمم نیس وگرنه با اين همه درد بي درمون سنگ به ناله در مياد. اصلا بيخود پيله كردم. تو مي گي با كسي نديديش، ديگه جاي حرف نمي مونه. مارو باش كه سر يه ضعيفه چطور خون خودمونو كثيف كرديم. اصلا گور باباي هر چي دختر بي همه چيزه. اي ول بابا، دستت درس، بالاخره صداشو درآوردي. دلم داشت مي پكيد تو اين خونه ي صاب مرده. حال دادي پسر. چاييتم كه سرد شد. پاشو مرد، پاشو بريم يه گشتي بزنيم. خدا رو چه ديدي، شايد امروز روز ما بود.

 

+ نوشته شده در  Fri 1 May 2009ساعت   توسط فریبا حیاتی  

داستان

" روال زندگي "

 حالا ديگر نوشتن ندارد، مي دانم، شايد به رسم عادت چندين ساله ي مان است كه باز برايت مي نويسم. ولي چه طور، نمي دانم. نمي دانم اصلا به دستت مي رسد يا نه. اما اگر برسد و بخواني بايد يادت باشد روزي را كه در خيابان بين شلوغي پياده رو گفتي هر طور من بخواهم تو راضي مي شوي. نگاهم نكردي حتي، تا دلم برايت تنگ شود. نگفتم اما همان روزهاي اول فهميده بودم، كه نه، شك كرده بودم. وقتي آن روز روي تخت آن طور به خصوص با خودت ور مي رفتي سايه ات هم از پشت پرده خود نمايي مي كرد، باورم نشد سايه ي تو مي تواند باشد، گفتم لابد خواب ديده ام يا هر چه.

مامان گير داده بود. فكر كن چه بايد مي گفتم، آن هم در مورد تو؟ تازه من هم كه بگويم كسي ديوانه ام نخواند، دست كمي از يك ديوانه نخواهم داشت.

اولين بار همان سال اول بعد از عروسيمان بود. شايد يادت باشد به طعنه گفتم "تو انگار هيچ دردي نداري وقتي اينطور انگشتانم را ..." يادت كه هست چقدر سرخ و سفيد شدي و گفتي "همه كه مثل تو نازك نارنجي نمي شوند من تحمل مي كنم." راستي فقط همان يك دروغ بود؟ خانه ي مجردي مجيد رفتن كه دروغ نبود آن هم ماهي يك بار. من هم اين آخريها اگر نمي رفتي دلم براي فكر كردن به خانه ي مجيد و اينكه تو الان چكار مي كني تنگ مي شد و لابد آن روزها سورتان برپا بود، تو و حميد و داداش مجيد. يا مجيد فقط واسطه بود يا ميزباني، چيزي، يا اين كه قرعه برپايي سور به اسم او خورده بود. گفتي مجيد نه اصلا، اما خبر كه داشت حتما. بي خبر كه نمي نشست كنار شما لم بدهد به راحتي و پپسي بخورد. از اين هم گذشتم ببين، نقطه، اين سطر تمام شد.

تمام كه نمي شود. تو اصرار نكردي بمانم ولي من هم كه كاريم نباشد تو انگار نمي تواني. راستش خواستم از خيرش بگذرم، گفتم شايد قابل گذشت باشد، بعد به آن روزها برگشتم روزهاي شيطنت من و نازي، هي گفتم خب، من چطور كنار آمدم، بعد از اين هم مي شود. ولي ببين اين همه فرق! آن وقتها نازي براي من يك مرد بود. نازي هم لابد من را زن مي ديد، خودش مي گفت آن وقتها، يا هر دويمان توي خيالمان قاطي هم مي شديم، زن مرد يا مرد زن، مثل خاله بازي بچگي ها! بعد كه بزرگتر شدم خاله بازي زير همان چادرهاي گل منگلي دفن شد. تو اما گفتي حميد را از دبيرستان مي شناسي! ببين، پس فرق مي كند. آن روزها مي خواستم بپرسم كدامتان نقش كي را بازي مي كرد؟ تو كه حتما حميد را آن طور كه هست نمي ديدي. اما فكرش را هم نمي شود كرد، من يك مرد مي خواستم، يك مرد و تو براي كسي نقش زنها را بازي مي كردي. فكر كردن به نازي آن هم حالا و يا حتي سالها پيش مثل يك شوخي است و حالا تو عين واقعيت هستي. نمي دانم آن نامه ها كه برايم نوشته اي خطابت به من بود يا به نقش حميد زن؟ نمي فهمم، تو مي توانستي هم كنار من ابهت يك مرد را داشته باشي، بعد حميد را هم راضي كني؟ اصلا از اين هم مي گذرم، يعني بايد بگذرم. از مجيد هم گذشتم كه چقدر داداش مجيد گفته بودم ولي كاش همان روزهاي اول گفته بودي آقا مجيد صدايش كنم كه حالا زبانم راحت تر مي توانست توي دهانم بچرخد.

مي داني از كي دل به شك شدم؟ همان روز كه دلخور شدم و داد كشيدم كه من اصلا دوست ندارم مردانگي داشته باشم وقتي تو پرسيدي اگر مرد بودي دوست داشتي مردانگي ات كجاي تنت باشد، لابد خودت هم خجالت مي كشيدي كه گفتي مردانگي، و من چندشم مي شود حتي امروز كه به آن فكر مي كنم. بعد با خودم مي گويم تو چي؟ براي چي كنار من دوام آوردي آن هم اين همه سال؟ دوازده سال كم كه نيست.

حالا صبحها كه بيدار مي شوم شير را از يخچال بيرون مي آورم و ليوان ترا پر مي كنم، تازه يادم مي آيد تو روي تخت دراز نكشيده اي و من يادم نرفته جورابهايت را كنارت بگذارم و تو نيستي غر بزني شير سرد كه خوردن ندارد. چه ترفند خوبي،از خانه بروي و من بمانم و اين همه سال، اين همه خاطره، و بگويي تويي كه شاكي هستي و من مي روم، و هر روز صبح مجيد زنگ بزند و بپرسد كه كجا مي روم و چكاره ام امروز و از لابلاي حرفهايش بفهمم كه هزارها چرا توي مغزش مي چرخد، و اول هرماه چندرغاز پول بگذارد روي عسلي، همان جا كه تو مي گذاشتي. نگهبان خوبي براي من گذاشته اي، بهتر از تو هواي پاييدن من را دارد.

خرت و پرت هاي فراموش شده ات بايد كنار اين نامه باشد اگر اين ها هم بتوانند از زير سايه ي هوس مجيد سالم رد شده باشند. خانه را براي فروش گذاشته ام. مجيد رويش نمي شود انگار، صورتم را ببيند. من هم به روي خودم نياوردم كه شبها آنجايي، نمي دانم چرا بايد از زبان مجيد بشنوم كه پيش روانشناس مي روي ، آخر چرا آن جا؟ لابد انتظار داشتي همه چيز به روال خودش برگردد؟ چطور از زبان مجيد در رفت كه بيشتر شب ها گريه مي كني، نمي دانم. كاش هرگز رازت را نفهميده بودم. آن شب ها كه كنار سجاده مي نشستي و هق هق توي گلويت خفه مي شد پشت ديوار هال مي نشستم و نمي دانم براي چه ولي من هم آرام گريه مي كردم، چند بار لب باز كردم كه بپرسم چرا؟ اما نگاه هايت... وقتي چشماني با مهرباني چنان نگاهت كند كه تا شب به عشق ديدن آن نگاه بي تابي كني و دوازده سال حتي چنان زياد نباشد تا چشم هايت خسته شوند از آن همه مهر، ديگر جرات نمي كني چيزي بگويي جز اين كه گاه با طعنه بگويي" هر كس راز خودش را دارد" و تو دستم را بگيري و آرام رويش ضربه بزني و بگويي " راز تو اما من بايد باشم، فقط من" و باز دوباره حالت گرفته شود و من بدانم كه آن شب بعد از خوابيدن من، سجاده توي هال پهن مي شود.

دنگ تو را از خانه به مجيد مي دهم هنوز آن قدر مردانگي برايش مانده كه به دستت برساند. مجيد مي گفت ماه هاست از حميد خبر ندارد، اين طور كه نگفت به طعنه گفت خيلي وقت است كسي به خانه اش نمي آيد جز تو. اتفاقي ديدن حميد هم هيچ خجالتش نداد، دمر ايستاد جلويم و سلام كرد. حالا مي فهمم چرا هيچ وقت چشم ديدن من را نداشت. يادت باشد، به هيچ كس نگو، به هيچ كس. اين چند ماه آخر خيلي ها فهميده اند، چرايش را هنوز كسي نمي داند.

خواستم به مجيد بگويم، نشد، اما تا وقتي شب ها آن جايي پيش روانشناس رفتن هم دردي دوا نمي كند.

شايد اگر به مجيد نگفته بودي همه چيز را تمام مي كني، حتي حميد را ديگر نمي بيني اينطور دلم نمي خواست بروم، شايد هم دلم مي خواست قضيه را از بيخ انكار كني، كسي چه مي داند. كاش فقط مرد مي ماندي. به مجيد هم گفته ام، بگذار همه چيز روال خودش را داشته باشد. نگران من نباش، دو سال يعني هفتصد شب، اين همه كار خودش را كرده، لابد كنار آمده ام.

 

+ نوشته شده در  Mon 30 Mar 2009ساعت   توسط فریبا حیاتی  

چند شعر فوق العاده از مجموعه ی " دری لولا شده به فراموشی " ریچارد براتیگان

 

"کارهایی که باید در یک شب کسل کننده توکیو در یک هتل انجام داد"

1 . تنهایی شام خوردن

که همیشه سرشار از سرگرمی ست.

 

2 . بی هدف در هتل پرسه زدن

اینجا هتل بزرگی ست، پس جاهای زیادی

برای پرسه های بی هدف وجود دارد.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Thu 5 Mar 2009ساعت   توسط فریبا حیاتی  

داستان

اين كه ريش نيست کرکه!

عروس سفيد پوشيده بود. شال قرمز را كشيد روي سرش. چشمم پي تو مي گشت كه بيايي بايستي كنار دخترهاي سفيد پوش توي حياط كه صف كشيده بودند، كف مي زدند و با حسرت به شال قرمز چشم دوخته بودند. زهرا گفت:" مامانم يعني عروس مي شه؟" داداش ناصر دستش را گرفت زير چادر سفيد عروس. تو نبودي كه نگاهم قفل شود توي چشمانت و پیشانیت چین بیفتد و كف بزني. مادر گفت:" با آبروي رفته چيكار كنم؟" گفتم :" من آماده ام."      


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 3 Mar 2009ساعت   توسط فریبا حیاتی  

چه به من داده اید ای فصل های این همه سال

جز مشتی خاطره ی بی جان از درخت خشکیده ی یک باغ؟

من از قعر همین کوچه چنان فریاد کشیدم

که تیرهای برق همه ی خیابان های شهر خاموش شدند

تا هق هق هایم در پس دیوار گم شوند

                                         و ندانی ...

نمی دانی ...

نمی دانی ...

چرا هیچ گاه دست هایی به نرمی دست های تو انگشتانم را در بر نگرفته اند!

من از سردی این ماه بیزارم

از هلالی اش که این گونه به حیاط خانه ی تو می تابد

و تو شاید روی پله ها نشسته باشی

                                   و چشم دوخته باشی به سایه اش

که من نمی بینم.

 

خاطره ی گس لبهایت روی تن کدام آدمک داغ می گذارد

و دزدکی ورد خواندنهایت

                           برای کیست؟

 

کدام شرجی تر است

روزهای تو؟

امروز من؟

همیشه دستی بین دستها پیدا می شود

که زبانش تنها رفتن را هجی می کند

و کلامش مزه ی بادام تلخ می دهد.

باریکه های خلوت و تاریک این کوچه ها یادم هست

و دست های تو که از ترس آدمک ها روی تنم می لرزید

و لبهایت که نوچ می شد از بوسه.

 

لبهایت داغ می گذارند

ببین

و آسمان دو دست را زیر شرشرش آن چنان به هم می فشارد

که خدا یادش می رود چیزی بگوید!

+ نوشته شده در  Thu 26 Feb 2009ساعت   توسط فریبا حیاتی  

با تو گفتگو کرده ام

ببین!

این سان که گوش سپرده ای به آواز نمی دانم هایت

                                                  دلتنگی ترانه می خواند.

کجای قصه آخر جایم گذاشته ای

که نگاهت هنوز در پی ردپای صداقت ها دو دو می زند؟

من به کوچه های باریک دلخوش کرده ام انگار

و دلم تنگ است برای بادبادکهای سبزی که تو هوا کرده ای

و برای آدمک هایی که تو خواب دیده ای.

من هنوز به سکوت های تو دلخوش کرده ام.

 

 

هنوز که دست هایم پرده ها را لمس نکرده

               شاکی شده ای؟

مگر آنجا کدامین تشنه روی خاک کمین کرده

که تو نگاهت این چنین برق می زند.

کتابها ارمغان هیچ اند.

بیا

    و دست هایت را به آب بسپار

در انتظار آسمان نشستن گره ها را باز نخواهد کرد.

این طور که به زمین چسبیده ای

هیچ پیغمبری پیام شادی برایت نخواهد داشت.

تو ترس ات از خیابان های عریض است

و لرزش پرده ها کوچه را از من می گیرد!

 

 

+ نوشته شده در  Fri 20 Feb 2009ساعت   توسط فریبا حیاتی